سفر تانزانیا در ادامه تور زنگبار در سال ۱۳۹۲ صورت گرفت. بارها در سافاری های کنیا و در بازدید از ماسایی مارا تا مرز سرنگتی در تانزانیا رفته بودم و بارها از پارک ملی آمبوسلی نمای بینظیر قله کلیمانجارو را مشاهده کرده بودم اما موفق به دیدن پارک های ملی این کشور نشده بود.

در نهایت تصمیم گرفتم تا یک تور به جزیره زنگبار تعریف کنم و پس از پایان آن با یک اتوبوس دریایی به دارالسلام بیایم و از آنجا بصورت زمینی به سمت شمال بیایم و از پارک های ملی آن بازدید کنم.

البته قصدی برای صعود به کلیمانجارو نداشتم و صعود آنرا برای فرصتی دیگر گذاشتم. در این سفر ۳ نفر از دوستانم هم همراهی ام می‌کردند.

مختصری در مورد تانزانیا:

تانزانیا کشوریست در شرق قاره‌ی آفریقا که به علت عبور خط استوا از شمال آن از موقعیت جغرافیایی ویژه ای برخوردار است و در شرق این کشور اقیانوس هند واقع شده است. همسایگان این کشور عبارت‌اند از کشور کنیا در شمال، اوگاندا در شمال غرب، رواندا در بروندی و کنگو در غرب، زامبیا در جنوب غرب، مالاوی و موزامبیک در جنوب.

در شمال کشور تانزانیا و مرز آن با کنیا قله‌ی کلیمانجارو واقع شده است. همچنین در مرز با اوگاندا دریاچه ویکتوریا، با کنگو دریاچه تانگانیکا، و مرز مالاوی دریاچه مالاوی قرار گرفته است.

آب و هوای این کشور با توجه به مجاورت آن با خط استوا و همچنین مرتفع بودن آن در حدود ۱۸ درجه سانتی‌گراد ثابت است و البته در شرق تانزانیا و قسمتهای ساحلی آب و هوا گرمتر و مرطوبتر می‌باشد.

بعد از اعلام استقلال کشورهای تانگانیکا و مجمع الجزایر زنگبار در سال ۱۹۶۱ و ادغام آنها در سال ۱۹۶۴ جمهوری متحد تانگانیکا و زنگبار تشکیل شد و شش ماه بعد نام آن به تانزانیا تغییر یافت.

درالسلام بزرگترین شهر و پایتخت تجاری تانزانیا است و پایتخت رسمی آن شهر دودوما است. واحد پول این کشور شلینگ تانزانیا با علامت اختصاری tzs می‌باشد.

زبان اول مردم کشور تانزانیا سواحیلی می باشد و به زبان انگلیسی نیز صحبت می‌کنند.

وسعت تانزانیا ۹۴۷۲۰۳ کیلومتر مربع است و طبق آخرین سرشماری حدود ۵۲ میلیون نفر در این کشور زندگی می‌کنند.

دین های اصلی مردم تانزانیا اسلام و مسحیت و همچنین آیین‌های بومی آن منطقه می‌باشد. اقتصاد این کشور بیشتر بر پایه کشاورزی است که ۸۵٪ صادرات را به خود اختصاص داده است. هرچند که از معادن غنی فلزات هم برخوردارند به طوری که سومین صادر کننده طلا قاره آفریقا بشمار می آیند.

البته بزرگترین تولید کننده ماهی در شرق آفریقا نیز بحساب می آیند.

صنعت گردشگری هم نقش پر رنگی در اقتصاد تانزانیا دارد و پارک های ملی سرنگتی، گرونگرو و کلیمانجارو از معروف ترین پارک های آن بشمار می‌آیند.

ویزای تانزانیا:

ویزای تانزانیا تا آبان ماه سال ۹۷ فرودگاهی بود اما اتباع ایران و ۲۷ کشور دیگر باید به یک آدرس وبسایت رجوع کنند و مدارک مورد نیازشان را ارسال کرد ه و پس از تایید که گفته میشود دو ماه طول می کشد یک کد برای شما ارسال می شود. زمان رسیدن به تانزانیا آن کد را باید به پلیس گذرنامه ارائه داد تا ویزا در پاسپورت چسبانده شود.

سفرنامه تانزانیا

روز اول: رسیدن به دارالسلام و یک اقامت ناخواسته

صبح زود با اولین اتوبوس دریایی که از زنگبار به سمت دارالسلام حرکت می‌کرد راهی شدیم. طی این مسیر بدلیل تلاطم زیاد آب در حدود ۳ ساعت طول کشید و حال بسیاری از مسافران را خراب کرد اما خوشبختانه گروه ما مشکلی با این شرایط نداشت.

با رسیدن به بندر دارالسلام عده زیادی راننده تاکسی ما را دوره کردند و به زور می خواستند که کوله‌ام را بردارند تا همراهشان برویم. از دوستم که سال قبل به تانزانیا آمده بود شنیده بودم که همین تاکسی ها کل وسایلش را دزده بودند.

دو دستی لوازم را چسبیدیم و با سرعت از محدوده بندر خارج شدیم. کمی دورتر یک تاکسی با یک سوم قیمت تاکسی‌های جلوی بندر گرفتم تا ما را به ترمینال اتوبوسرانی برساند. شهر دارالسلام خیلی مخروبه بود و غیر از چند بنای نسبتاْ خوب هیچ چیز دیگری در آن ندیدم. آسفالت فقط در بعضی خیابان‌های اصلی وجود داشت و تمامی کوچه‌ها خاکی و پر از چاله‌های گلی بود.

نیم ساعت بعد در ترمینال بودیم. مجدداْ ده‌ها آدم دوره‌ام کردند و به زور می خواستند لوازم‌مان را بگیرند. یکی بالاخره با من وارد گفتگو شد و پرسید که کجا می‌روید و من هم گفتم موشی. ناگهان با استرس گفت باید عجله کنید، ۵ دقیقه دیگر آخرین اتوبوس موشی حرکت می‌کند.

گفت فقط با سرعت دنبال من بیایید. ما هم دوان دوان راهی شدیم. نزدیک یک باجه گفت سریع نفری ۲۰ دلار بدید تا برایتان بلیت بگیرم. از مسئول باجه پرسیدم بلیت چند است و گفت ۲۰ دلار. پول را به آنها دادیم و منتظر شدیم. استرس زیادی داشتم که بتوانم به آخرین اتوبوس برسم. بلیت صادر شد و پرسیدم کجا باید بروم که سوار بشوم؟ جواب داد فردا ساعت ۶ صبح بیا همینجا. شوکه شدم.

گفتم من بلیت امروز را می خواستم و گفت مگر نمیدانی اتوبوس به مقصد موشی و آروشا فقط صبح‌های زود می رود؟ خواستم به آن کسی که بلیت را برایم خرید اعتراض کنم اما غیبش زده بود و تازه فهمیدم که او فقط یک دلال بود که برای بدست آوردن درصدی از کمیسیون فروش بلیت این دروغ را گفته بود.

همانجا فهمیدم که مردم تانزانیا بسیار غیر قابل اعتمادتر از سایر کشورهای آفریقایی است که تا به آن روز دیده‌ام هستند. ناگزیر باید شب را در دارالسلام می‌ماندیم. در اینترنت یک هاستل ارزان پیدا کردم که نزدیک همان بندر اتوبوس دریایی‌ها بود و دوباره تاکسی گرفتیم و برگشتیم.

هاستل متعلق به یک کلیسا بود و عواید آن صرف کلیسا می‌شد. بسیار ضعیف بود و غیر از یک تخت داخل اتاق هیچ امکانات دیگری نداشت. در کل خیلی مایوس کننده بود.

پس از گذاشتن وسایل خارج شدیم تا گشتی در شهر بزنیم. دارالسلام بسیار شهر ناامنی به نظرم آمد و مردم آن به مراتب فقیرتر و بی فرهنگ‌تر از همسایه‌های شمالی آن یعنی کنیا و اوگاندا بودند. کیفیت غذا نیز بسیار پایین بود به طوری که جرات نکردم از غذاهای خیابانی امتحان کنم.

سیم کارت Zantel که در زنگبار خریده بودم هم دیگر در اینجا کار نمی کرد و مجبور شدیم دوباره سیم کارت تهیه کنیم. پس از گشتی مختصر و خوردن شام به هاستل بازگشتیم تا بخوابیم.

روز دوم: یک اتوبوس زجرآور

صبح زود راهی ترمینال شدیم و در ترمینال اتوبوس‌مان را یافتیم. ساک‌ها را تحویل قسمت بار دادم اما به من تگ لوازم را نداد. حس بدی داشتم که چرا به همه تگ داد ولی برای چمدان من تگ اختصاص نداد. اصرار زیادی کردم و گفت نگران نباش بهت میدهم. یکربع همانجا ایستادم تا بالاخره وقتی دید بیخیال نمی‌شوم به چمدان من هم تگ زد.

صندلی‌ ما در انتهای اتوبوس بود و با نیم ساعت تاخیر بالاخره راه افتادیم. جای پای صندلی برای من که قد بلندی دارم بسیار کوچک بود و زانوانم حسابی تا شده بود و در صندلی جلویی فرو رفته بود.

پس از نیم ساعتی از شروع حرکت راننده یک موزیک ویدئو با صدای بلند گذاشت که صدای آن به طرز عجیبی روی مغز رژه می‌رفت. خوشبختانه گوشی صداگیر ابری که در هواپیما به من داده بودند را نگه داشته بودم و توانستم بصورت مچاله در صندلی‌ام چند ساعتی بخوابم.

با تشنگی زیاد و خیس عرق بیدار شدم. هوا گرم شده بود و کولر اتوبوس کار نمیکرد. بدتر از همه بوی عرق وحشتناکی بود که در اتوبوس پیچیده بود. صدای گریه خردسالی چندماهه هم تمامی نداشت. همه همراهانم هم حسابی کلافه شده بودند.

خوشبختانه نیم ساعت بعد در یک توقفگاه بین راهی ایستادیم. در رستوران این توقفگاه تنها چیزی که اهمیت نداشت بهداشت بود. به خوردن یک بیسکويیت و نوشابه بسنده کردم و دوباره راه افتادیم.

جاده فاجعه بود و هر یکربع یکبار اتوبوس از مسیر خارج میشد و مدتی در خاکی راه می‌رفت و کل اتوبوس را خاک می‌گرفت. یک چفیه در کوله‌ام داشتم و آنرا بروی صورتم انداختم و مجدداْ بصورت مچاله خوابیدم.

وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود. ترسیدم که مبادا شهر موشی را رد کرده باشم. به سرعت جلو رفتم و به شاگرد راننده گفتم من موشی پیاده می‌شدم. گفت هنوز نیم ساعت مانده. چند صندلی جلو خالی شده بود و رفتیم جلو نشستیم.

موشی در تاریکی بود. شاید برق قسمت زیادی از شهر رفته بود و یا اساساْ اعتقادی به الکتریسته نداشتند. نیم ساعت بعد توانستیم یک تاکسی بگیریم که ما را به روستای مارانگو که در پای قله کلیمانجاره قرار دارد برساند.

تا مارانگو بیش از یک ساعتی طول کشید و در طول مسیر در اینترنت یک هتل ۳ ستاره به قیمت شبی ۲۵ دلار پیدا کردم و آنرا رزرو کردم. ساعت ۱۰شب به هتل رسیدم و دیدم که در آن بسته است و چراغ‌هایش خاموش است. پس از طی شدن دو روز افتضاح، دیگر تحمل این یکی را نداشتم. اصلاْ نمیخواستم در هوای خنک آنجا که بین ۱۰ تا ۱۵ درجه بود، شب را بیرون بخوابم.

با عصبانیت در را کوبیدم که بالاخره دختری که مسئول پذیرش بود در را باز کرد و ما را به داخل راه داد. رستوران هتل تعطیل بود و غذا نداشتند. گرسنه و کلافه به اتاق رفتیم. به سرعت به حمام رفتم تا عرق و خاکی که به صورت و تنم نشسته بود را بشورم که دیدم آب سرد است.

این تیر خلاصی بر بدبیاری‌های این سفر بود. به خودم گفتم: شهاب، مهمترین مزیت سفر افزایش ظرفیت تحمل آدم است. صبور باش، تحمل کن و بخواب. امیدوار باش که فردا روز دیگری است. خوشبختانه بقیه هم این شرایط را خوب درک می‌کردند که آفریقا، آفریقاست.

صورتم را شستم، بدنم را کمی آب زدم و با چفیه خودم را خشک کردم و در حالی که می‌لرزیدم به زیر پتو رفته و خوابیدم.

یک ربع بعد سگی درست پشت پنجره من شروع به پاس کردن کرد و تا طلوع خورشید بی خستگی به وظیفه آزار رساندن خود ادامه داد.

روز سوم: پایان شب سیه و بازدید از آبشارهای دامنه کلیمانجارو

ساعت ۱۰ صبح با چشمانی پف کرده بیدار شدم. به سمت ریسپشن رفتم تا با مدیر هتل صحبت کنم و تا می توانم به او اعتراض کنم. به او سلام کردم و گفتم باید با شما صحبت کنم. او خیلی محترمانه گفت ما صبحانه را تا ساعت ۹ جمع می کنیم اما برای شما هنوز آماده نگه داشته ایم، بعد صبحانه در خدمتم.

صبحانه دلچسبی بود که با حضور گرم همسفرانم دلچسب‌تر هم شده بود. دوباره پیش مدیر رفتم و به پارس سگ اعتراض کردم. گفت میداند و بارها سگ را تا کیلومترها دورتر برده اما باز برمیگردد اما حاضر نیست آزاری به سگ برساند.

در مورد سردی آب اتاق گفتم و توضیح داد که سیستم گرمایش آب آنها آبگرمکن خورشیدی است و طی روزهای قبل کلاْ هوا ابری بوده و اگر کسی می خواهد دوش بگیرد باید اطلاع دهد تا با هیزم مخزن آب را گرم کنند که خب من آن موقع شب اطلاع نداده بودم. خلاصه خیلی خوب و منطقی من را آرام کرد.

از او اطلاعاتی در مورد جاذبه های اطراف گرفتم و راهی گشت زنی در دامنه‌های کلیمانجارو شدیم. دو آبشار زیبا بود که خارج از محدوده پارک ملی بود و میتوانستیم از آنها بازدید کنیم.

از روستای مارانگو تا آبشارها حدود ۴۵ دقیقه‌ای راه بود و مسیر بسیار سرسبز و زیبا بود. در قسمتی هم از مسیر اصلی باید جدا می شدیم و پلکان چوبی طولانی ای را پایین می آمدیم تا به رودخانه برسیم. برای من عاشق آب تنی، نگاه کردن صرف به آبشار محال بود. لباس هایم را در آوردم و در حوضچه زیر آبشار شنا کردم.

فشار آب آبشار آنچنان زیاد بود که رفتن زیر آن محال بود. آبشار دوم هم فاصله چندانی با آبشار اول نداشت و اندکی کوتاه‌تر اما پر آب تر می‌نمود.

سپس راهی گشت در روستاهای دامنه کلیمانجارو شدیم. خیلی اتفاقی به مردی خوردم که یک کارگاه مجسمه سازی با چوب داشت. اینقدر قیمت‌های پایینی داشت که پس از ۲۰ دقیقه دیدم با کلی مجسمه شیر و پلنگ و غیره در حال خارج شدن از کارگاهش هستم و حتی نمی دانم چگونه آنها را تا هتل ببرم.

دیگر دوستان هم کوله‌پشتی‌هایشان از صنایع دستی پر شده بود.

در هر صورت حوالی غروب به هتل برگشتیم و از طریق ریسپشن هتل با یک راهنمای محلی هماهنگ کردم که برای یک پیاده روی نیم روزه تا کمپ اول کلیمانجارو برای روز بعد من و یک نفر دیگر از دوستان را همراهی کند.

پس از یک دوش با آب دااااغ خیلی زود خوابیدم.

روز چهارم: صعود به کمپ اول کلیمانجارو

صبح ساعت ۷ با یک کوله پشتی سبک که یک قمقمه آب و کمی تنقلات و دوربینم به همراه راهنمای محلی به راه افتادیم. ابتدا به اداره پارک ملی کلیمانجارو رفتیم و پس از پرداخت ۷۵ دلار که فقط با کردیت کارت قابل پرداخت بود، یک بلیت گرفتم و راهی گیت ورود پارک شدیم.

این دروازه در ارتفاع ۱۸۷۹ قرار داشت و نگهبانان نگهبانان پارک مجوز ورود و لوازم کوهنوردانی که برای صعود به قله می رفتند را به دقت چک می‌کردند که وسیله غیر مجاز مانند بطری‌های پلاستیکی و یا بار بیش از ۷ کیلوگرم همراه نداشته باشند.

البته در مورد من که فقط برای یک صعود یکروزه تا کمپ اول عازم بودم حساسیت چندانی نداشتند.

کل پروسه اداری صدور مجوز ورود به پارک ملی و نیز چک کردن گیت نگهبانی حدود یک ساعت به طول انجامید.

از اینجا تا کمپ اول که ماندارا نام دارد حدود ۴ ساعت راه بود و باید حدود ۱۰۰۰ متر ارتفاع اضافه می کردیم. مسیر فوق العاده زیبا و چشم نواز بود. جنگل‌های انبوه که بخاطر رطوبت بالا به بدنه آنها خزه چسبیده بود منظره اعجاب انگیزی را به تصویر می کشید. چندین بار توسط پل‌های چوبی از روی رودخانه‌ای که کنار مسیر ما جریان داشت عبور کردیم تا در نهایت در ساعت ۱۲ به کمپ رسیدیم.

هوا عالی بود و مناظر اطراف هم لذت بودن در این هوا را دو چندان می کرد. کمپ در ارتفاع ۲۷۲۰ متری بود و از چندین اتاقک‌ چوبی با سقف پر شیب و یک ساختمان سیمانی که چندید اتاق برای خواب کوهنورادان تشکیل شده بود.

پس از صرف نهار با راهنما صحبت کردم و که ما را کمی بالاتر ببرد و قبول کرد و قرار شد تا حدود ۲۰۰ متر بالاتر و جایی که ویو خوبی به دامنه‌ها دارد پیش برویم.

حدود ساعت ۲ بعدازظهر راهی برگشت شدیم. از آنجا که مسیر برگشت سرپایینی بود طبیعتاْ سرعت بیشتری داشتیم و ۲.۵ ساعت بعد به گیت پارک رسیدیم. پس از مختصری استراحت، دستمزد راهنمای محلی را که ۳۰ دلار بود به او پرداخت کردم و با او خداحافظی کردم و راهی هتل شدم.

شام مختصری خوردم و خیلی زود به خواب عمیقی فرو رفتم.

روز پنجم: برنامه ریزی سافاری در آروشا

صبح سوار یک ون محلی شدیم که تا آروشا می‌رفت. ظاهرا این ماشین تعهد داده بود که هرکسی را سر راه دید سوار کند. وقتی نفر هفدهم سوار ماشین شد دیگر حتی نمی‌توانستم نفس عمیق بکشم چون فضای کافی برای شش هایم نبود.

حدود ظهر به آروشا رسیدیم و در یک هتل دو ستاره اقامت کردم. بعدازظهر شروع به گشت زنی در آروشا کردیم تا با آژانس‌های مسافرتی بر سر قیمت یک سافاری ۳ روزه در سرنگتی و گرونگرو توافق کنیم.

قیمت‌ها بستگی زیاده به کیفیت اقامت داشت و ما که نمی‌خواستم هزینه زیادی بپردازیم اقامت چادر را انتخاب کردیم.

شهر آروشا بسیار نا امن به نظر می‌رسید و از تیکه پرانی‌های مردم محلی و همچنین نگاه‌های چپ چپ آنها به خوبی این را می‌شد متوجه شد. با تاریک شدن هوا هم کاملاْ‌ شبیه شهر زامبی‌ها به نظرم رسید زیرا بارها آدمها دنبال ما افتادند و مزاحمت ایجاد کردند.

 روز ششم: پارک ملی گرونگرو

طبق قراری که در دفتر شرکت سافاری گذاشته بودیم، صبح ساعت ۸ باید یک ماشین تویوتا شاسی بلند دنبال ما می‌آمد ولی با یک ساعت تاخیر رسید و در جواب اعتراض من فقط گفت: هاکونا ماتاتا (سخت نگیر) اینجا ساعت‌ها آفریقایی محاسبه میشه.
به هر صورت پس از چک اوت و گذاشتن لوازم داخل ماشین در جهت غرب راه افتادیم تا به سمت پارک‌ملی گرونگرو برویم.
حدود ۳ ساعت طول کشید تا مسافت ۱۸۰ کیلومتری را پیمودیم تا به یک منظرگاه بسیار زیبا رسیدیم که در لبه دهانه آتشفشان گرونگرو قرار داشت و از آنجا می‌توانستیم این پارک‌ملی منحصر به فرد را‌مشاهده کنیم.

پارک‌ملی گرونگرو در واقع یک دهانه آتشفشانی خاموش به قطر حدود ۲۰ کیلومتر است که ۲ تا ۳ میلیون سال پیش ایجاد شده است و اکنون یکی از بهترین زیستگاه‌های حیات‌وحش تانزانیا است.
پس از توقفی کوتاه و چند عکس راهی دروازه پارک شدیم.
رانندگان پس از پرداخت ورودیه به ماشین برگشتند تا مسیر شیبداری را به پایین برانند تا وارد قسمت گود و مسط دهانه آتشفشان بشویم.

تنوع و جمعیت حیات‌وحش این پارک بسیار قابل توجه بود.
کمی بعد یک موجود خاکستری بزرگ توجهم را جلب کرد. از فاصله دور یک عکس از آن گرفتم و وقتی روی عکس زوم کردم متوجه شدم که کرگدن سیاه است.
از شدت خوشحالی برای مشاهده جانور به این کمیابی، ضربان قلبم تند شده بود. راننده هم به سرعت تغییر جهت داد و تا آنجا که مسیر مجاز حرکت ماشین‌های سافاری اجازه می‌داد به آن نزدیک شد. این سومین باری بود که این موجود خجالتی را با آن هیبت پیش از تاریخش می‌دیدم.

دوباره ادامه مسیر دادیم و یک جمعیت بزرگ شیرها که متشکل از ۳ نر و چندین ماده و توله بودند را مشاهده کردیم.
ظاهراً آنها به تازگی شکار کرده و حسابی سیر بودند و تمایلی به بلند شدن و فیگور گرفتن نداشتند.
از دیگر گونه‌های مشاهده شده در سافاری این روز می‌‌توانم به فیل، گراز زگیل‌دار، بوفالو، گورخر، غزال تامسون و گرانت، کفتار خالدار و خدنگ راه‌راه اشاره کنم.
بعد از ظهر دوباره از همان مسیر شیب‌دار به سمت لبه آتشفشان بالا آمدیم و به سمت یک کمپ سایت که محل اقامت شبانه‌مان بود راهی شدیم. آسمان را ابرهای تیره پوشانده بودند و نم نم بارانی شوع شده بود که به کمپ رسیدیم.
حدود ساعت ۷ شام آماده شده بود و در یک فضای مسقف مشغول خوردن شام شدیم. در این زمان راننده چادرهای‌مان را برایمان برپا کرد.

یکی از راننده ها بعد شام پیش من آمد و گفت چند میز آنطرف‌تر چند دختر هستند که می‌گویند صحبت کردن شما برایشان آشناست و دوست دارند با شما آشنا شوند.
به سمت میزشان رفتم و خودم را معرفی کردم و گفتم ظاهراً زبان ما برای شما جالب توجه بوده.
گفتند بله و به گوششان آشناست.
پرسیدم اسرائیلی هستید و با تعجب گفتند بله. گفتم خوشبختم منم ایرانی هستم و خندیدم. بعد دعوتشان کردم که سر میز ما بیایند و به سلامتی دوستی مردمان دو کشور شراب بنوشند.
آنها سریعاً پذیرفتند و مصاحبتی دو ساعته با آنها شروع شد که نتیجه آن کسب اطلاعات جالبی از وضعیت زندگی مردم اسرائیل بود.
می‌گفتند پسرها سه سال سربازی اجباری می‌روند و دخترها دو سال. در این مدت دولت حسابی به آنها آموزش‌های نظامی می‌دهد و در امور مختلف از تدریس در روستاها گرفته تا خدمات اجتماعی آنها را به کار می‌گیرند. هزینه‌های زندگی در تلآویو بسیار بالاست و دستمزد یک کارگر ۴۰۰۰ دلار است اما کفاف زندگی را نمی‌دهد.
یک آپارتمان ۷۰ متری معمولی حدود ۲۰۰.۰۰۰ دلار قیمت دارد.
در مورد فرهنگ و سنت‌های آنها هم بسیار شنیدیم و اشتراکات فرهنگی زیادی که داشتیم برایم جالب بود.
حدود ساعت ۱۰ شب به چادرها رفتیم که بخوابیم.

روز هفتم: پارک ملی سرنگتی

صبح ساعت ۶ بیدار شدیم و صبحانه مختصری خوردیمتا راهی پارک ملی سرنگتی شویم.

سرویس بهداشتی کمی با محل کمپ فاصله داشت. وقتی وارد آن شدم از پشت اتاقک دستشویی صداهایی شنیدم. از پنجره نگاه کردم و چندین فیل ماده بزرگ  را دیدم که ۵ متری من ایستاده بودند و شاخ و برگ درختان را می‌شکستند و می‌خوردند.

چند دقیقه بعد بدون اینکه به آنها استرسی وارد کنم به آرامی دور شدم زیرا می‌توانست بسیار خطرناک باشد. به به کمک راننده‌ها رفتم تا زودتر چادرها جمع شوند و حرکت کنیم.

پارک ملی سرنگتی یکی از بهترین پارک‌های ملی دنیاست که از نظر وسعت بزرگترین ذخیرگاه زیست‌کره دنیا هم به شمار می‌رود. شوق زیادی برای دیدن آن داشتم. در مسیر از بین روستاهای متعددی رد شدیم که همگی ماسایی بودند.

مسیر بسیار سرسبز بود و تا چشم کار می‌کرد هم سبزی امتداد داشت. گله‌های متعدد گاو و گوسفند و بز که توسط چوپانان ماسایی با آن پارچه‌های آبی و قرمزی که به دور خود می‌پیچند هدایت می‌شدند در همه جا دیده می‌شد. توقفی در یکی از این روستاها داشتیم و به تماشای رقص‌ها و موسیقی‌های مردم ماسایی نشستیم و دوباره به مسیر ادامه دادیم.

کمی بعد به دروازه پارک سرنگتی رسیدیم که بر خلاف دیگر پارک‌های ملی هیچ رنجر و اتاقک نگهبانی نداشت. هیجان عجیبی در وجودم بود. اسم این پارک ملی را همیشه در مستندهای حیات وحش شنیده بودم و حال میخواستم وارد آن شوم.

سرنگتی با وسعت حدود یک و نیم میلیون هکتار بزرگترین ذخیرگاه زیستکره کره زمین نام گرفته است. گستره‌ بیکرانی که عمدتاْ علفزارهایی با تک درختان آکاسیا است.

اما عمده شهرتش به مهاجرت میلیونی گله‌های وایلدبیست‌ها و گورخرهاست که خیلی زود با آنها مواجه شدیم.

تا چشم کار می کرد دشت پر از وایلدبیست ها بود. یک ساعتی در میان گله ها پیش رفتیم تا به دروازه اصلی پارک ملی سرنگتی رسیدیم. راننده بسته نهارمان را که محنوی یک تکه موغ سرخ شده و یک سیب و مقداری چیپس و آبمیوه بود به ما داد و گفت یک ساعتی باید منتظر بمانیم تا ورودیه پارک پرداخت شود و مجوز ورود را بگیریم.

در کنار ما یک تپه نسبتاً مرتفع قرار داشت که دید خوبی به دشت های مجاور داشت. به سرعت از آن بالا رفتم تا نگاهی به شکوه و عظمت سرنگتی بیاندازم.

منظره ای که جلوی چشمانم بود گویی جادویم کرده بود. کاغذی در آوردم و قطعه شعری نوشتم. یک ساعتی محو زیبایی شدیم و سپس به راه افتادیم.

یک ساعت بعد از مسیر اصلی خارج شدیم تا از الدوپای یا به قول محلی ها الدووای دیدن کنیم. این سایت یکی از ارزشمندترین سایت های تحقیقات دیرین شناسی انسان در دنیاست و پروفسور لیکی و همسرش سالها بر روی این منطقه مطالعه و اکتشاف کرده بودند و اولین ردپاهای اجداد انسان را در این ناحیه یافته بودند. همچنین فسیل های متعددی از پیشینیان انسان در اینجا پیدا شده است.

حدود یک ساعت دیگر در این پارک پهناور راندیم تا به محل کمپ رسیدیم.

محل اقامت ما در سرنگتی در یک کمپ تجهیز شده بود که امکانات بسیار خوبی داشت. نکته جالب توجه آن این بود که هیچ گونه حفاظ اطراف محل کمپ وجود نداشت و با فاصله کمی از محل اقامت امکان مشاهده حیات وحش را داشتیم.

نگهبان کمپ تاکید کرد که شب ها خیلی مراقب باشیم زیرا دیشب یک شیر به کمپ نزدیک شده است. همچنین تاکید کرد که شب پس از تاریکی از چادرها خارج نشویم و اگر می خواهیم بیرون بیاییم حتماً بلند نگهبان ها را صدا کنیم تا بیایند و ما را همراهی کنند.

سریعاً لوازم را داخل چادرها گذاشتیم و راهی گشت سافاری بعدازظهر شدیم.

تفاوت اصلی این سرنگتی با ماسایی مارا در این بود که تعداد محدودی جاده در سرنگتی کشیده شده بود و فقط باید در این جاده ها گشت میزدیم و بنابراین بسیاری از مشاهدات ما از حیات وحش با فاصله زیاد بود زیرا لزوماً جانوران به جاده نزدیک نبودند.

اما در کل تنوع و تعداد مشاهدات حیات وحش بسیار قابل توجه بود.

شاید در بین کل مشاهدات آن روز، دیدن یک پلنگ نر درشت جثه ای که روی یک درخت آکاسیا آرام خوابیده بود از همه جذاب تر یود. فاصله بسیار خوبی تا پلنگ داشتیم به طوری که فکر می کردم اگر بخواهد می تواند با یک جست داخل ماشین ما بپرد.

در نهایت با غروب خورشید به سمت کمپ بازگشتیم. حدود ساعت ۱۲ شب با صدای غرش بسیار نزدیکی بیدار شدم. بدون شک صدای شیر بود. این صدای پر طنین و قدرتمند را قبلاً در نامیبیا شنیده بودم. صدای شیر نری بود که ماده هایش را فرا می خواند. بعید میدانم بیش از ۱۰۰ متر تا کمپ ما فاصله داشت. خیلی دوست داشتم نزدیک تر می آمد تا بتوانم از پنجره چادر به آن نگاهی بیاندازم اما پس از چند دقیقه صدا در تاریکی شب محو شد و من هم به خواب رفتم.

روز هشتم: طلوعی زیبا در سرنگتی و بازگشت

صبح زمانی که هنوز هوا تاریک بود راهی شدیم. به راننده گفتم میخواهیم از طلوع خورشید در پس درختان آکاسیا عکاسی کنیم و اگر زرافه یا فیلی هم در آن نزدیکی باشد چه بهتر. راننده هم گفت امر دیگری ندارید؟ گفتم موقتاً خیر.

در تاریک و روشن سحر به دنبال یک درخت در نقطه ای نسبتاً بلندتر از دشت به راه افتادیم. درست چند دقیقه قبل از طلوع آنرا یافتیم اما خبری از هیچ جانوری در اطرافش نبود. چند عکسی از آن مدل هایی که در مستندها همیشه دیده بودم در زمان طلوع آفتاب گرفتم و راهی ادامه سافاری شدیم.

وقتی نزدیک کمپ رسیدیم دو شیر نر را مشاهده کردیم که در کنار مسیر لم داده و استراحت می کردند. ظاهراً به تازگی غذای مفصلی هم نوش جان کرده بودند. راننده ما گفت این شیرها دیشب نزدیک کمپ آمده بودند. چشمانم از خوشحالی برق می زد که دیشب موفق شدم صدای غرششان را هم بشنوم. هرچه ماندیم تا تکانی به خود بدهند نشد که نشد و پس از نیم ساعتی به سمت کمپ بازگشتیم.

رستوران کمپ هم برای خود بسیار دیدنی و اعیانی بود. هر لحظه انتظار داشتیم جانوری اطراف ما سبز شود. صبحانه مفصلی هم تدارک دیده بودند که نوش جان کردیم و راهی بازگشت به سمت آروشا شدیم.

حدود ساعت ۱۰ صبح وسایل را داخل ماشین گذاشتیم و دوباره از همان مسیر بازگشتیم. اینبار انگار جمعیت گله های وایلدبیست در مسیر بیشتر شده بود به طوری که بارها و بارها راننده مجبور شد توقف کند تا آنها از سر راه ما کنار بروند.

به نظرم موجودات احمقی میرسیدند. گاهی چندین ثانیه خیره می شدند و تکان نمی خوردند و ناگهان به این نتیجه می رسیدند که باید فرار کنند و سپس جفتک زنان پا به فرار می گذاشتند و دوباره ناگهان توقف می کردند و پشت سر را نگاه می کردند که ببینند چه شده.

حوالی غروب به آروشا رسیدیم و راننده ما را در جلوی همان هاستل قبلی مان پیاده کرد.

حس بینظیری داشتم. یکی از بهترین پارک های ملی دنیا که رویای چندساله ام بود را دیده بودم و از مهمترین سایت پیدا کردن فسیل های انسان هم که بارها و بارها در مورد آن خوانده بودم بازدید کرده بودم.

در کل شب خواب سافاری حیات وحش میدیدم. صبح روز بعد با یک اتوبوس محلی راهی نایروبی شدم تا برای اجرای تور کنیا که چند روز بعد بود آماده شوم.